تبليغاتX
Antares
شبنوشت 

کو محرم رازی که کنم سفره دل باز

این راز همان به که ز منزل نرود دور...

|+|
نوشته شده توسط آنتاریز در Mon 9 Nov 2009 و ساعت 6:29 AM
بیکران زیبای آفرینش! 

|+|
نوشته شده توسط آنتاریز در Tue 27 Oct 2009 و ساعت 2:27 AM
شقایق 
 poppy.

 

 گالری شقایق

|+|
نوشته شده توسط آنتاریز در Wed 2 Apr 2008 و ساعت 6:15 PM
هر روزتان نوروز، نوروزتان مبارک و فرخنده و میمون. 
نوروز باستان در سنت ایران

 

|+|
نوشته شده توسط آنتاریز در Fri 28 Mar 2008 و ساعت 1:20 AM
داستان ماهی ها 

Aquarium

تلالو نور ماه روی سطح صیقلی مرمر ها کارشو آسون می کرد. دستش رو پر کرده بود از سنگ های ریز و درشت. کارش که تموم شد برگشت و آروم در رو باز کرد. کمی جلوتر نزدیک پنجره، سطح صاف شیشه اش در نور کم آتش می  درخشید.  با اندکی فاصله روبروش ایستاد و بهش خیره شد. آکواریوم جلوی چشم هاش مثل گوهری می درخشید، پر بود از ماهی های طلایی و صورتی و رنگارنگ. آروم دستشو به همراه سنگ سفید کوچکی بالا برد، چشم هایش برق زد. حاصل اولین برخورد، ترک کوچکی بر دیواره ضخیم شیشه ای بود، و تلنگری به آبگردهای دل نازک. ماهی ها با نگرانی به این سو و آن سو شنا می کردند، انگار تازه از خواب بیدار شده باشن. سنگ دوم ترک دیگری ایجاد کرد، کمی بالاتر، و این بار در نور کم سوی آتش همه دیدند که داره چه اتفاقی می افته!

ماهی ها فریاد زدند: داری چیکار می کنی؟ این شیشه اونقدر ها هم ضخیم نیست!

اما اون اهمیتی نداد و به جاش پرتاب دیگری نثارشون کرد. اینبار گوشه ای از شیشه ترک عمیقی خورد و آب بیرون زد.

ماهی ها با التماس نگاهش کردن و ناله سر دادن که این کار رو نکن، ما رو می کشی! مگه چه بدی به تو کردیم؟

او نگاه پر از نفرت و انتقامی بهشون انداخت و گفت: تا کی من باید ساکت و خاموش گوش به فرمان شما باشم؟ هر روز با آرامش و در نهایت احتیاط بهتون غذا بدم، آبتون رو عوض کنم، مراقب گرمی و سردی و هوا و نورتون باشم، و نگذارم که آب توی دلتون تکون بخوره! اما شما ها... اصلا برای من اهمیتی قائل نیستید. هر بار کنارتون می شینم، باید به داستان هاتون گوش بدم، با شادی هاتون بخندم و با ناراحتی هاتون اشک بریزم، اما نوبت من که می شه، شما ها خوابتون می بره! همیشه این منم که باید برای خودم از شما بگذرم و خواسته هامو فداتون کنم، 1 روز نمی شه تنهاتون گذاشت، در اوج ناراحتی هم باید با شما مهربون باشم، اما در عوض شماها... نه دیگه نمی خوامتون! زیبایی هاتون هم دیگه برام تکراری شده، و تماشاتون یک عادت! دیگه نمی خوام زندگیمو فدای پرورش ماهی کنم! کاری بی حاصل و خسته کننده!

اشک در چشم ماهی ها حلقه زد، با حسرت نگاهش کردن و گفتن: چرا تا به حال اینو نگفته بودی؟

سنگ ها یکی یکی به سمت آکواریوم مواج پرتاب می شد. چیزی به فرو ریختن شیشه اش نمونده بود، اما ماهی ها تکون نمی خوردند، فقط نگاهش می کردن، دلای کوچیکشون تند تند می تپیدو اشکاشون بین موج ها گم می شد، و لباشون فقط یه چیز می گفت: دلمون برات تنگ می شه... سنگ آخر که بزرگ و سنگین بود، با بی رحمی آخرین پیوندهای تکه شیشه رو هم در هم درید، و قلب آکواریوم فرو ریخت

رفت بیرون، احساس سبکی می کرد، حس می کرد انتقامشو گرفته! اما ته دلشم برای ماهی های بیچاره می سوخت. با خودش گفت: باید ادب بشن تا بفهمن من این چند وقت چقدر اذیت شده بودم... تا پاسی از شب رو قدم زد. خشم و نفرتش که فروکش کرد، به یاد گذشته افتاد، لحظه های خوبی که در کنار آکواریوم می گذروند، لبخند شیرین ماهی ها و لذتی که از هم صحبتی باهاشون می برد. هر بار بهشون غذا می داد، ماهی ها دمشونو تکون می دادن و دور دست هاش حلقه می زدن... کمی که گذشت ته دلش به ماهی ها حق داد...آخه خودش خواسته بود تا اونارو کنارش داشته باشه، وگرنه ماهی ها که توی اقیانوس راحت داشتن زندگی می کردن، به کسی هم نیاز نداشتن که مراقبشون باشه...یهو دلش برای ماهی ها گرفت، می خواست ادبشون کنه، اما مگه دل کوچیک اونا طاقت این همه سخت گیری رو داشت؟؟

به سرعت راه برگشت رو پیش گرفت. با خودش گفت: از دلشون در می آرم، یه آکواریوم بزرگتر براشون می خرم، بهشون می گم که واقعا منظورم اون حرفا نبوده و می خوام نگهشون دارم، دیگه نمی گذارم یک لحظه ازم برنجن... به سرعت برگشت و یه ظرف بزرگ آب برداشت و به اتاق رفت. شعاع های ظریف نور صبحگاهی هوا رو گرگ و میش کرده بوده بود. به کف اتاق که نگاه کرد، دلش گرفت؛ ماهی ها هیچ کدوم تکون نمی خوردن. یکی یکی برشون داشت ، نوازششون کرد، بوسیدشون و گذاشتشون توی ظرف آب، اما هیچ کدوم حرکت نمی کردن... یعنی خیلی دیر شده بود؟ اشک توی چشماش حلقه زد، چطور تونسته بود... با التماس ازشون خواست که بیدار بشن، اما خواهش هاش بی نتیجه بود. اشک هاش توی ظرف آب می چکید،اما... به یاد نگاه های ملتمسانه اونا افتاد، یاد اشک هاشون و این که می پرسیدن چرا بهشون از درد هاش نگفته بود و تا مرز خشم و نفرت پیش رفته بود؟  شاید اگر زودتر برمی گشت، شاید اگر دلش زودتر به رحم می اومد، شاید اگر به جای این کار باهاشون حرف می زد، شاید اگر یادش نمی رفت که آکواریوم از شیشست و دل ماهی ها از اونم نازک تر...شاید، شاید، شاید

میز آکواریوم همیشه اونجا موند. رویش یک مجسمه بزرگ ماهی شکل گذاشت، به یاد دوستای عزیزش. مجسمه بی روح بود، اما برای شنیدن حرفاش تا همیشه وقت داشت، و فقط با لبخند نگاهش می کرد...

 

|+|
نوشته شده توسط آنتاریز در Sat 1 Mar 2008 و ساعت 0:43 AM
روز مهندس مبارک! 

خواجه نصیرالدین

|+|
نوشته شده توسط آنتاریز در Mon 25 Feb 2008 و ساعت 0:54 AM
کریسمس مبارک!! 

|+|
نوشته شده توسط آنتاریز در Fri 4 Jan 2008 و ساعت 9:44 PM
دوباره سلام! 
ما دفاع کردیم!

و مهندس شدیم!

چه عجب!

ولی...

چه فایده!!!  

|+|
نوشته شده توسط آنتاریز در Fri 21 Sep 2007 و ساعت 2:1 AM
برف و باد... 
Snow

تصويري از اثر وزش باد بر برف هاي روي كوه در بلندی های بهمن خيز ديزين و ارتفاع حدود 3400 متر.

عكس از فرزانه

|+|
نوشته شده توسط آنتاریز در Sun 6 May 2007 و ساعت 2:13 PM
بهمن! 

این تصاویر از بهمن در کوه های حوالی فشم در فروردین ۸۶ گرفته شده است. با آب شدن برف در ارتفاعات احتمال رخ دادن بهمن در ماه های آغازین سال به شدت وجود دارد.

Avalanche

Avalance

Avalanche

عکس ها از : فرزانه

|+|
نوشته شده توسط آنتاریز در Fri 4 May 2007 و ساعت 8:42 PM